پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - اروپا و باور به هم سازى اسلام و تمدن - مرادى مجيد

اروپا و باور به هم سازى اسلام و تمدن
مرادى مجيد

امروزه در انديشه اروپايى و غربى، تمايلى براى بازنگرى درباره نگره حاكم بر رابطه عقل و دين پديد آمده است. اين بازنگرى، با توجه به دو مسئله ؛ معناى روشن‌ترى مى‌يابد: نخست اينكه زياده روى در ماديت‌گراى و مصرف‌زدگى و كاهش نقش دين و معنويات در زندگى افراد و جوامع، موجبات دلزدگى را فراهم كرده است و ديگر فزونى‌يافتن مظاهر خشونت و رابطه آن با وضع ژئواستراتژيك اروپا و رواج ترور و... كه امنيت جهانى را تهديد كند. اين دو مسئله، به بازنگرى در نقش دين در زندگى انسان و بحث رابطه عقل و دين نياز دارد. در اين گفت و گو، شمارى از انديشمندان آلمانى، برخى پرسش‌هاى مربوط به اين مسئله را دكتر محمد سبيلا در ميان نهادند. مهم‌ترين محورهاى پاسخ سبيلا عبارت است از:
١. ايده جدايى دين و دولت در اروپا، به منزله راه حل معضلات تاريخى‌اى كه در اروپا جريان داشت.
٢. در جهان اسلام، برخلاف غرب و اروپا، به لحاظ تاريخى، نهاد سياست تحت سلطه نهاد دين نبود ؛ از اين رو مشكلاتى كه به دليل سلطه نهاد دينى بر نهاد قدرت و سياست در اروپا به وجود آمد، در جهان اسلام پديد نيامد.
٣. در تاريخ اسلام، هيچ حركت سكولارى كه اسلام را مورد طعن و مناقشه قرار دهد، به وجود نيامده و جامعه اسلامى و عربى، همواره جامعه‌اى دينى بوده و هست. بر اين اساس جست و جوى ريشه‌هاى قدرت سكولار در اسلام بى معناست و نمى‌توان آميختگى دين و دولت يا دين و دنيا را در اسلام ناديده گرفت و اساساً سكولار سازى زندگى سياسى و ايجاد جدايى كامل ميان دين و سياست در جامعه داراى فرهنگ دينى، مطلوب و مشكل گشا نيست.
٤. نوسازى فرهنگ دينى و گشودن دريچه آن به روى دستاوردهاى علوم انسانى و اجتماعى، راه حل مشكلات فرهنگى فكرى است. د راين مسير، بايد به احياى سنت عقلانى كه هم به لحاظ متنى و هم به لحاظ فرهنگى در اسلام وجود دارد، روى آورد.
٥. در جهان معاصر، پس از ترقى‌هاى علمى و عقلانى شدن اقتصاد و سياست، احساسات دينى بار ديگر به مثابه واكنشى در برابر ستيزه جويى‌هاى غرب و ماديت فن آورى و اباحيت ارزش‌هاى فرهنگى موجود در غرب برانگيخته شده است. امروز جهان در عصر بازگشت دين و رستاخيز معنويات به سر مى‌برد.
جهان مسيحى الاصل غرب، در سپيده دم دوران جديد، تكليف خود رإ؛ با قضيه‌اى اساسى در حيات تمدنى و فرهنگى خويش كه همان مسئله عقل و عقيده، و دين و دولت باشد، مشخص كرد. اين تعيين تكليف نيز چندان ساده و آسان صورت نمى‌پذيرفت، بلكه به انقلاب‌هاى متعددى نيازمند بو دكه بايد به نام ضرورت عقلانى سازى جامعه و تأسيس آن بر مبادى علمى - دنيوى در مقابل مبادى دينى‌اى كه قدرت خود را از قوه متعالى الهى مى‌گيرند، به راه مى‌افتاد. آيا ممكن است، چنين چيزى در فرهنگ‌ها و تمدن‌هاى ديگر، مانند تمدن اسلامى اتفاق افتد؟ آيا اساساً لازم است كه چنين مسيرى براى نوسازى قدرت و بناى دولت مبتنى بر قانون طى شود يا آنكه مسلمانان راه ديگرى براى آميختن با جهان معاصر كه درد و بخش مسيحى و عقلانى، از سوى غرب رهبرى مى‌شود، سراغ دارند؟

تحولى كه در غرب اتفاق افتاد، بستر و مؤلفه‌هاى خاصى دارد كه با بستر تاريخ اروپا مرتبط است.
الف. چون غرب شاهد جنگ‌هاى دينى طولانى و خونينى بوده كه از اين ميان مى‌توان، به جنگ‌هاى مسلحانه ميان كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها در فرانسه، از سال ١٥٦٢ تا ١٥٩٨ اشاره كرد كه هشت جنگ ديگر نيز از درون آن زاده شد كه به ظاهر ناشى از اختلافات دينى بود ؛ ولى در عمق آن عوامل سياسى، چون طمع اشراف براى دست يابى به قدرت جريان داشت. مشهورترين اين جنگ‌ها، پيكار قديس بارتيلمى (١٥٧٢) است. معروف‌ترين قراردادهاى صلح در اين دوره، پيمان نانت(Nantes) در ١٥٩٨ است كه در حقيقت اقرار به صلح و تسامع در ميان طوايف دينى است .
ب. اروپاى غربى، گذشته از جنگ‌هاى دينى خونين و طولانى، شاهد نزاعى شديد ميان كليسا و دولت بوده است. كليسا بر قدرت سياسى سلطه و حاكميت داشت و شاهان را منصوب مى‌كرد و به آنها مشروعيت مى‌بخشيد.
دو مسئله ياد شده، حداقل در ضرورت ايجاد راه حلى براى مشكل دينى در غرب، از راه به كار اندختن مبدأ مسيحى جدايى ميان قدرت دينى و قدرت سياسى، نقش داشته‌اند.
به موازات اين زايش تاريخى، انديشه فلسفى و به شكل خاص، فلسفه سياسى در غرب شكوفا شد و رونق يافت و فلاسفه سياسى‌اى چون ماكياول، اسپينوزا، مونتسكيو، روسو، لاك و هابز ظهور يافتند. در آغاز، معضله سياسى، به بنيادى جديد از معضله الهيات اخلاقى متمايز شد و اين مسئله در سطح نظرى، با ظهور نظام‌هاى سياسى و منظومه‌هاى فكرى‌اى موازى بود كه در سطح عملى ،حق الهى در حكومت را مورد نقد قرار مى‌داد.
بنابراين، جدايى ميان دين و دولت، به مثابه حل اين معضلات و نزاع‌هاى تاريخى است، زيرا به رغم اينكه ايده جدايى ميان آن دو، به حكم اين سخن مسيح كه كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا بسپاريد، از آغاز در فرهنگ مسيحيت وجود داشت ؛ اما در تاريخ، جز پس از جنگ‌هاى طولانى و خونبار، مورد اعتناد و توجه قرار نگرفت. اين ايده پس از آن جنگ‌ها، به مثابه راه حلى براى معضلات نزاع‌هاى سياسى در دو وجه عقيدتى (ايدئولوژيك) و سياسى ظهور يافت.
اما در فضاى عربى - اسلامى، وضع متفاوتى جريان داشت. اگر در غرب، دين بر سياست حاكم بود و آن را به تسخير خود در آورده بود، در شرق عربى - اسلامى، اين سياست بوده كه بر دين سلطه و سيطره داشته و آن را جهت مى‌داده و از آن به نفع خويش، سوء استفاده مى‌كرده و در بسيارى، موارد از آن به عنوان ايدئولوژى و منبع مشروعيت سياسى و حكومت مطلقه خلفايى كه خود را سايه خدا بر روى زمين مى‌دانستند، بهره مى‌گرفته است.
در اين دوران (حاكميت سياست بر دين) در فضاى اسلامى - عربى، پديده جنگ‌هاى دينى به استثناى نزاع‌هاى سياسى چهار قرن نخست، به صورت جدى و چشمگير جريان نداشته است، زيرا با روى آوردن دولت‌هاى اسلامى به گسترش مرزها و درگير شدن آنان در جنگ‌هاى خارجى، موجب آرام گرفتن درگيرى‌هاى داخلى مى‌شد.
پس از قرون جمود و انحطاط - تقريباً در ميانه قرن دهم تا هجدهم ميلادى - اين جهان (عرب و اسلام) در برابر استعمارگرانى كه غالب مناطق عربى اسلامى را تهديد مى‌كردند، سر به شورش برداشت. استعمار سياست دوگانه‌اى را در پيش گرفته بود كه يك سوى آن، نوسازى تكنولوژيك، اقتصادى، سياسى و فرهنگى و سوى ديگرى آن، توجه ويژه به سنت‌هاى قبيله‌اى، نژادى، محلى، ميراث‌هاى خرافى محلّى و همه عوامل انشعاب اجتماعى، نژادى و زبانى در اين كشورها بود.
در اين چار چوب، انديشه‌هاى نوزايانه‌اى در مناطق مهم جهان اسلام، چون مصر، عراق و شام شكل گرفت كه به همسازى ميان اسلام و تمدن جديد و عقل و نقل فرا مى‌خواند.
الگوى اين نوزايى نخست، گرايش ميراثى - عقلانى و نوسازانه‌اى است كه در انديشه‌هاى سيد جمال و دعوت سازوارى‌گرا و عقلانى محمد عبده و دعوت به بعد معنوى و دعوتى اسلام و جدايى ميان اسلام و حكومت كه كتاب الاسلام و اصول الحكم على عبدالرازق، حاكى از آن است، به چشم مى‌آيد؛ اما از سال ١٩٤٨ م جهان اسلام در نتيجه اشغال فلسطين و آوارگى ملت آن و به راه افتادن چندين جنگ مستقيم از سوى غرب - فرانسه و انگليس در مرحله نخست و انگلستان و امريكا در مرحله دوم - با نظام‌هاى ناسيوناليست عرب، وارد تحولى تدريجى شد. جنگ‌هاى اسرائيل، فرانسه، انگلستان و امريكا، با كشورهاى عربى و اسلامى در سال‌هاى ١٩٤٨ - ١٩٥٦ - ١٩٦٧ - ١٩٧٣ - ١٩٨٣ و ٢٠٠٣، تحولى شگرف در آگاهى عرب‌ها و مسلمانان كه د رحال برداشتن نخستين گام‌هاى آشنايى با غرب و پيروى از تجربه غربى و عقلانى سازى سياست و نوسازى ساختارهاى اجتماعى و فرهنگى بودند، پديد آورد. پس از حوادث ياد شده، جهان اسلام به تدريج به پناه جستن و تمسك به ميراث دينى‌اش روى آورد، تا آن را چون ابزارى براى طرد مظاهر فرهنگى، نوسازى و برخى مظاهر سياسى آن را به كار گيرد.
امروزه در چشم انداز و فضاى جهان اسلام و عرب، شاهد چالشى عميق ميان دو جريان سنتى و نوگرا هستيم. جريان سنتى، غرب و نوگرايى را يك كاسه مى‌بيند و ميان غرب عقلانيت محور و غرب عداوت جو، و ميان نوگرايى و استعمار تفاوتى نمى‌نهد و نوگرايى را تخريب، خود باختگى و مسخ هويت مى‌شمارد؛ اما جريان نوگرا ميان پوسته و مغز فرق مى‌نهد و ميان عقل، به مثابه چراغى فرا راه معرفت و عقل به مثابه ابزار سلطه، تمييز و تمايز مى‌بيند آن بُعد از غرب را كه حامل، مبشر و مروج روشنگرى است، از بُعد استعمارى و امپرياليستى آن متفاوت مى‌داند و عقل به مثابه آزادى را، از عقل به مثابه ابزار سلطه تفكيك مى‌كند.
سرنوشت اين چالش از سويى به روندهاى جهان بستگى دارد و از سويى ديگر، به استوارى و قدرت طرف‌هاى داخلى كه عقل سياسى، به ويژه عقل فرهنگى اشان با هم تنازع دارد. در حوزه آگاهى و انديشه، دستاوردها و نهادها و حقوق گاه گام هايى به پيش و گاه قدم‌هايى به عقب برداشته مى‌شود و به هر حال، شاهد افت و خيزهايى هستيم.

مى‌دانيم كه سكولاريسم غربى، حادثه تاريخى يگانه‌اى در خود تاريخ تمدن غربى نيست، زيرا پيش از آن يونانيان باستان به اين ايده دست يافته و قانون طبيعى را به جاى قانون الهى نشانده بودند. آيا مى‌توان در ميراث اسلامى بذرهاى تلاش براى تأسيس قدرتى سكولار را كه اساساً به مشكلات دنيوى جامعه اهتمام داشته باشد، پيدا كرد؟ اگر سكولار شدن جامعه، شرطى ضرورى براى نوسازى ملل اسلامى باشد، چگونه مى‌توان چنين تلاش‌هايى را - در صورت مثبت بودن پاسخ - احيا كرد؟
تاريخ جوامع و تاريخ فرهنگ‌ها، تاريخ نزاع ميان نيروهاى پيشرفت و عوامل ركود است. هر كدام از اين نيروها با استفاده از فهم و تفسيرى معين، متناسب با جايگاه اجتماعى، نيازها و آگاهى خود، تبلور نگره‌اى ايدئولوژيك است كه گوياى وضعيت و آرزوى‌هاى آن است.
جهان عرب و اسلام به طور كلى، همچنان در بند نيروها، نخبگان و قدرت‌هاى سياسى سنتى است، زيرا به استثناى خيزشى كه در قرون اوليه تجربه كرد و شعله‌اى درخشان در علم و معرفت پرورى بر افروخت و با حرص و ولع فكرى، و تمدنى آشكار، پرده مجهولات جغرافيايى و فكرى را به كنارى زد، پس از آن به ورطه سنت غلتيد و تحت سلطه نيروهاى محافظه كار و گاه تبهكار درآمد، به نظر من، اين وضعيت، قانونى است كه تاكنون بر تاريخ عرب و اسلام حاكم بوده است.
از آن رو كه انديشه افقى است كه تاريخ در چار چوبش حركت مى‌كند و نماياننده سقف و حد ممكن است، حركت‌هاى نو انديشى فكرى و عقلانيت و روشنفكرى به شكل محدود نادر، در اين تاريخ وجود داشته است ؛ مانند جنبش معتزله در گذشته و حركت نوزايى در اوايل قرن بيستم و گرايش‌هاى عقلانى فلسفى برخى نخبگان ، رشد و بالندگى و رواج نداشته تا به نظام‌هاى فكرى يا حتى به نيروهاى اجتماعى فعال تبديل شود، بلكه انديشه‌هاى انقلابى و نو انديش و روشنفكر غالباً از سوى برخى افراد پراكنده و پريشان يا مجموعه‌هايى با فعاليت و تأثير محدود ابراز شده است.
حتى برخى گروه‌هاى اجتماعى چون قرامطه كه در دل خود انديشه‌هاى انقلابى و نو گرايانه، به ويژه در سطح سياسى‌اش داشتند، به سرعت در ورطه طغيان، سركشى و هرج و مرج گرايى غلتيدند و ناگهان خود را در بيرون از دايره جامعه و فاقد مشروعيت و تاثير يافتند.
با اين حال، بايد به اين نكته اشاره كنم كه در تاريخ اسلام، تقريباً هيچ حركت سكولارى وجود نداشته است و به استثناى برخى گرايش‌هاى غلو گرايانه، چون ابن راوندى كه به تجاهر به الحاد كشيد، جامعه اسلامى در تاريخ خود، هيچ حركت فكرى يا سياسى قوى‌اى را كه اسلام را مورد طعن و مناقشه قرار دهد، شاهد نبوده است. تاريخ جوامع اسلامى، شاهد ظهور اشخاص يا عناوين زيادى از مجادله گران و منكران نبوده است. جامعه عربى - اسلامى از ظهور اسلام تاكنون، جامعه‌اى دينى بوده است.
بنابراين جست و جوى ريشه‌هاى قدرت سكولار در اسلام بى معنا است، زيرا خود اسلام، در متون تأسيسى خويش به اين سخن تمايل دارد كه اسلام از دين و دولت تشكيل مى‌شود و اينكه نمى‌توان دنيا را بدون دين يا قدرت را بدون عقيده تصور كرد. اين واقعيتى است كه قابل پوشش نيست و بايد آن را پذيرفت و با آن به مثابه مسئله‌اى پايدار تعامل برقرار كرد.
مشكل اسلام، نبود »تلاش‌هاى براى تأسيس قدرتى سكولار« نيست، بلكه مشكل سر سختى و عدم انعطاف تأويل‌ها و تفسيرهاى نخستين از اسلام و تبعيت مداوم آن تأويل‌ها و تفسيرها از سنت ارتدكسى و محافظه كارى است. انديشه اسلامى، حداقل از قرن شانزدهم به بعد، در خارج از دايره تحولات بزرگ فكرى‌اى كه بشريت شاهد آن بوده، قرار داشته است. اكتشافات علمى‌اى كه چهره جهان را دگرگون كرد و شوك‌هاى كيهان شناختى و زيست شناختى و روان شناختى شگرفى بر بشريت وارد ساخت. از ديگر مشكلات اساسى اسلام جهود اجتهاد و هيمنه تفسيرهاى فقهى محافظه كارانه است كه مؤلفه‌هاى آن در قرائت متن در حد و سطح معرفتى چهار قرن نخست هجرى است.
مشكل اساسى اسلام از نظر من، نبود ميراث و سنتى سكولار نيست، بلكه مشكل عدم تكامل و تطور فرهنگ اسلامى و عدم توجه به داده‌هاى جديد علمى و تكنولوژيك به ويژه در حوزه علوم انسانى است. بنابراين راه حل، نوسازى فرهنگ اسلامى و آشنايى با يافته‌هاى جديد در حوزه علوم انسانى و اجتماعى است. ضرورت آشنايى با دستاوردهاى جديد علوم انسانى و اجتماعى، تنها از آن رو نيست كه اين علوم، بر پديده‌هاى اجتماعى پرتو مى‌افكند و فهم و تفسير عملى آنها را از رهگذر عوامل ملموس و محسوس ميسر مى‌سازد ؛ از آن رو علوم انسانى، در فهم پديده دينى از راه تبيين ابعاد مردم شناختى، روان شناختى، اقتصادى، اجتماعى و ايدئولوژيك، تحولى شگرف پديد آورده است.
بنابراين در حد ديدرس، مطلوب و راه حل، سكولار سازى زندگى سياسى و ايجاد جدايى كامل ميان دين و سياست، در جامعه‌اى داراى فرهنگ دينى نيست، بلكه راه درست و اساسى، نو سازى فرهنگ دينى از راه گشودن آن به روى داده‌هاى علمى عصر، به ويژه دستاوردهاى علوم انسانى و اجتماعى و انفتاح آن به روى فضاهاى جديد جهان است، زيرا فرهنگ به چار چوب فكرى مناسبى براى روند مردم سالارى تبديل مى‌شود.
جوامع عربى و اسلام، در واقع و عمل وارد حوزه مدرنيسم شده‌اند؛ اما با مقاومت‌ها و سرگرانى‌هايى كه منشأ آن، غالباً فرهنگ سنتى است. هدايت عمليات نوسازى فراگير به رغم همه ترديدها، مقاومت‌ها و سرگردانى‌ها، مسيرى ناگزير و واقع گرايانه است كه با اوضاع بين المللى و منطقه‌اى مرتبط است و بايد به وسيله نوسازى فرهنگى، پشتيبانى و تغذيه شود و از پيمودن راه‌هايى كه با طبيعت و ماهيت جامعه اسلامى سازگارى ندارد، پرهيز شود.

سكولاريسم رابطه‌اى محكم با عقل و عقلانيت دارد و حتى مى‌توان گفت كه عقلانيت اساس سكولاريسم غربى است. معروف است كه دشواره عقل و كاربست آن، از آغاز ظهور اسلام طرح شد و از همان زمان تاكنون، تكليف اين دشواره، با طرد عقل، چه از سوى قدرت‌هاى سياسى در دوره‌هاى مختلف تاريخ اسلام و چه از سوى برخى نظريه پردازان مسلمان تعيين شده است. آيا نيازى براى احياى دوباره بال اصلى دوم اسلام يعنى عقل احساس نمى‌شود ؛ اسلام، نه تنها به عنوان دين، بلكه به مثابه نظامى سياسى و قدرتى دنيوى، آن هم در زمانى كه جوامع اسلامى بايد سوار قطار مدرنيسم شوند؟
دوست دارم ميان سكولاريسم سياسى و سكولاريسم فرهنگى فرق بگذارم. سكولاريسم سياسى به حوزه سياسى محدود است ؛ يعنى حوزه سياسى به عنوان حوزه مصالح، از حوزه عقيدتى، به عنوان حوزه اصول و آرمان‌ها و ارزش‌هاى معنوى و اخلاقى مستقل است؛ در حالى كه حوزه عقيدتى، شامل و فراگير تلقى مى‌شود ؛ بدين گونه كه به همه پديده‌هاى طبيعى، اجتماعى، روانى و ذهنى، نه به اين دليل زاييده عوامل معنوى متعالى هستند، بلكه از آن جهت كه ديناميك و مؤلفه‌هاى زمانى و مكانى و مادى قابل رصد و حساب و كتاب رياضى مى‌نگرد و بر تمييز ميان تفسيرهاى غيبى متعارض، با علم و تفسيرهاى علمى قابل رسد اصرار مى‌ورزد.
بايد به اين نكته اشاره كرد كه سكولاريسم سياسى از يك سو و در مرحله نخست، بر جدايى ميان دو حوزه متعالى و زمينى و سپس بر عقلانى سازى(Rationnalism) حوزه سياسى استوار است. منظور از عقلانى سازى در اينجا غير از عقل به معناى متعارف در تاريخ انديشه و نيز غير از عقلانيت فلسفى است. عقلانى سازى در اين جا، به دو معناست:
١. عقلانى سازى به مثابه حساب و كتاب (مشتق ازRolio در لاتين كه به معناى حساب است) ؛ در اين مفهوم، عقل به منزله نظام حسابى رياضى، كميت‌ها و دخل و خرج‌ها را حساب مى‌كند.
٢. عقلانى سازى، به معناى رشد بخشيدن، اما نه به مفهوم اخلاقى آن، زيرا آخرين دغدغه سياست اخلاق است ؛ حتى اگر هميشه شعار اخلاق سر دهد. منظور از رشد بخشيدن عقلانى در اين جا آن گونه كه سازنده اين اصطلاح، يعنى ماكس و بر مراد كرده است، بهبود اجراى كنش سياسى است. عقلانى سازى غايى قصد دارد از راه تبديل همه گام‌ها و وسايط، به ابزارهايى براى تحقق اهداف، غايات مشخص خود را محقق كند.
بنابراين مقصود از عقلانى سازى حوزه سياسى يا كنش سياسى، توانا سازى آن بر انجام بهينه كاركردهاى سياسى، براساس نهادهاى مشروع جديد و تحقق بخشيدن به كار كرد نمايندگى كامل نظام سياسى و لحاظ فرد، به عنوان شهروندى فعال و داراى حقوقى غير قابل سلب و بخشيدن قدرت نظارت و محاسبه حاكم به شهروند و تنظيم روابط ميان شهروندان و نهادها براساس متنى حقوقى و قانونى است كه عقلانيت حقوقى را فراتر از همگان مى‌نشاند.
بر اين اساس هدف عقلانيت سياسى يا سكولاريسم سياسى، دور ساختن همه عواملى است كه موجب به هم زدن كار كردهاى سياست است. در راس اين عوامل، عوامل نژادى و ايدئولوژيك و دينى است. در نتيجه سياست، كنش نمايندگى حساب شده‌اى است كه مشروعيت خود را تنها از كاركرد خود و چار چوب حقوقى اش به دست مى‌آورد. اين ساز و كار، تنها تضمينى است كه براى پيشگيرى از حاكميت هرگونه قدرتى به نام هر مقدس - دينى يا ايدئولوژيك - است. ارتقا دادن كنش سياسى به اين سطح صورى كاركردى آرمانى به نظر مى‌رسد؛ اما حركت به سوى آن ممكن است.
هم چنين بايد بگويم كه جوامع اسلامى و عربى، از قرن هجدهم به اين سو، در سطوح و درجات متفاوت سوار قطار مدرنيته شده‌اند؛ يعنى از همان زمان كه با مدرنيته تكنولوژيك آشنا شدند و با الفباى اوليه مدرنيته سياسى، چون قانون اساسى، پارلمان، انتخابات و تفكيك ميان قوا تعامل برقرار كردند و از همان زمان كه انديشه‌هاى جديد، غافلگيرانه در ميانشان وارد و موجب انعكاس يا انكار آينه‌هاى آگاهى سنتى پابشان شد.
اما جوامع مسلمان و عرب كه سوار قطار مدرنيته بودند، مقاومت‌ها، تعلل‌ها و توهماتى از خود بروز داده‌اند كه گويا مى‌توانند، به بيرون از قطار مدرنيته بپرند يا اين قطار را به عقب برگردانند يا آن را با انديشه‌اى مغاير يا سنتى تغذيه كنند يا ديگر مواضع و احساسات مشابه. بايسته است كه تاريخ اسلامى را به لحاظ خاص و متمايز بودنش بشناسيم و برنامه‌هاى از پيش آماده را بر آن تحميل نكنيم. اين سخن به معناى آن نيست كه تاريخ اسلام از حيطه شمول قوانينى جهان شمول كه بر تاريخ همه جوامع ديگر حاكم است، مستثناست. جامعه اسلامى، حوزه چالش ميان نيروهاى ترقى خواه و نوگرا و نيروهاى محافظه‌كارونشخوارگر گر در سطوح فكرى و عملى بوده است و هنوز هم حاكميت در اختيار نيروهاى محافظه كار و سنتى است.
افزون بر اين، سقف فكرى انگاره‌هاى نيروهاى آينده نگر بديل، به دليل سلطه تفسيرهاى متحجرانه‌اى كه آن را بدعت و خروج از مرزهاى ترسيم شده از سوى نيروهاى ارتدكس مى‌داند، در هر دو بعد سياسى و فكرى دينى، كوتاه مانده است. بنابراين من با شما در ضرورت احياى سنت‌هاى عقلانى در فرهنگ اسلامى كه به حاشيه رانده شده و از دايره كنش بيرون مانده، موافق هستم.
به عبارت ديگر، نوسازى سياسى جز در صورت استناد به نوسازى فرهنگى و قرار گرفتن در آغوش آن، نمى‌تواند كامياب شود. ما در تاريخ اسلام، سنتى عقلانى - هم به لحاظ متن و هم فرهنگ - داريم ؛ اما غبار روزگار آن را كمى پوشانده است. از اين رو ضرورت دارد كه از آن غبار زدايى كنيم تا چهره آن آشكار شود و سپس بتوان آن را تطور و تكامل داد و دلالت‌هاى تازه‌اى بدان تزريق كرد. ماده عقل در قرآن كريم، در ٤٩ آيه كه غالب آنها به كار بست عقل تشويق مى‌كنند، (افلا تعقلون) آمده است. سنت نبوى نيز سرشار از دعوت به استفاده و استعمال عقل در امور دنيا و دين است.
با اين حال، كار آمد سازى نظرى و عملى عقل يا عقلانى سازى مظاهر حيات اجتماعى به اجتهاد جرأت و تدبير نياز دارد، زيرا عقل در عصر جديد، صرفاً مقولات فكرى يا عقل نظرى نيست، بلكه به معناى عقلانى سازى فراگير همه مظاهر حيات است. اكنون ديگر عقل، عملى و عملياتى شده است.

نوسازى جوامع اسلامى، امروزه به خواسته‌اى داخلى و خارجى تبديل شده است. اين نوسازى برنامه‌ريزى شده و تا حدى تحميلى از سوى قدرت‌هاى غربى است كه گاه با تشويق و گاه با تخويف همراه است. معلوم است كه اين نوسازى مقتضى آن است كه در كوتاه يا ميان مدت، ميان »آنچه از آن خدا است، از آنچه كه مربوط به قيصر است« تفكيك شود. شايد اين چالش از ميان چالش‌هاى اساسى‌اى است كه متوجه قدرت‌هاى سياسى مسلمان است و هنوز ادعا دارند كه قدرتشان برگرفته از دين تحت حمايت آن است. راه گذردادن قدرت در جوامع اسلامى از آسمان به زمين چيست؟
راه‌گذر دادن قدرت در جوامع اسلامى از آسمان به زمين، نوسازى فرهنگى است كه نشان دنيوى سياست و قدرت را كشف و حرير قدسيت را كه قدرت مى‌كوشد، خود را بدان مزين كند و رفتارش را بدان بيارايد از تنش بركند و روشن سازد كه قدرت سياسى صرفاً قدرتى دنيوى و بشرى است.
اگر انديشه سنتى، قدسيت قدرت سياسى را مورد حمايت قرار مى‌داد و بر مشروعيت متعالى آن تأكيد مى‌ورزيد، انديشه عصرى يا نوگرا (مدرن) انديشه‌اى است كه نقاب قدسيت را كه قدرت سياسى خود را با آن پوشانده، به كنارى مى‌زند و آن را قدرتى بشرى به شمار مى‌آورد كه قابل خطا و لغزش و انحراف است ؛ از اين رو محاسبه و نظارت بر قدرت واجب و ضرورى است. تطور جوامع عربى اسلامى، به ميزان حاكميت آگاهى تاريخى‌اى بستگى دارد كه قدرت را مقدس يا نماينده مقدس نمى‌داند. اين آگاهى بايد در طبقات بالاى فكرى جامعه يا نخبگان سياسى، فرهنگى، فنى و ادارى و به طور تدريجى، در ميان گروه‌هاى متوسط فعال در جامعه ترويج يابد. ممكن نيست كه قرن‌هاى طولانى استبداد سياسى و سلطه مطلقه قدرت به نام دين، يك شبه از بين برود، زيرا نه تنها در نهادها و عرف‌هاى قدرت كه حتى در درون شخصيت ناخود آگاه انسان‌ها تثبيت و تعميق يافته است. از نظر من، كسب آگاهى تاريخى مدرن، شرط نخست تمامى تحولات در جوامع عربى اسلامى است.
بار ديگر تكرار مى‌كنم كه بخش عمده‌اى از مسئله سياسى در جهان عربى اسلامى، فرهنگى است و تنها مسئله اقدامات و ترسيم خطوط و اعتراف به قوانين نيست. شرط پيشين و ناخودآگاه مدرنيسم اين است كه مدرنيسم يا تام است يا اصلا نيست، زيرا نو سازى سياسى بدون نو سازى فرهنگى گسترده، در معرض تهديد و رو به سقوط است.

در حالى كه جوامع اسلامى مى‌كوشند، از باب گسترده‌اش در تنظيم و سامان‌بخشى به قدرت و تأسيس دولت مشروع و قانونى و پيمودن راه‌هاى فن آورى و پيوستن به اقتصاد بازار و... وارد شوند، در افق تمدن معاصر غرب، نشانه‌هاى گذار به آنچه عصر پست مدرنيسم (فرا نوگرايى) ناميده شده، آشكار است. يكى از ويژگى‌هاى جامعه پست مدرن، به رسميت شناختن و اقرار به اهميت دين در حيات گروه‌هاى مختلف و متكثر فرهنگى و دينى است، اگر چه اين اعتراف، به معناى رجوع قدرت‌هاى دينى به دين نيست. اين اعتراف و اقرار، به نوعى مصالحه يا آتش بس ميان عقل و دين، به هدف تدبير جامعه تكثرگرا با تثبيت پايه‌هاى گفت و گو، و هم زيستى ميان پيروان اديان مختلف و اهالى فرهنگ‌هاى مغاير و متضاد در يك كشور اروپايى انجاميده است، آيا ممكن است، گفت و گو راه برون شدى براى بن بست رابطه ميان غرب سكولار و قدرت‌هاى سياسى حاكم بر كشورهاى اسلامى و حتى جناح اسلام گراى مخالف رقيب اين قدرت‌ها و مخالف الگوى غربى باشد؛ به عبارت ديگر، آيا لحاظ كردن »گفت و گو« به عنوان ارزش اخلاقى سكولار و چه بسا دينى، به عنوان وسيله‌اى براى باز گرداندن تعادل به روابط ميان غرب سكولار مسيحى و شرق مسلمان ممكن است؟
ابتدا بايد مفاهيم اصطلاحات را مشخص كرد تا محل بحث روشن و افكار واضح باشد.
نخست اينكه مفهوم پست مدرنيسم، خود محل اختلاف است و بر سر آن اجماع نظر وجود ندارد.
اين كه آيا پست مدرنيسم عصر جديدى است كه اختلافى اساسى و بنيادين با عصر مدرنيسم دارد يا صرفاً تداوم مدرنيسم به شكلى ديگر است يا تنها حساسيت فرهنگى جديدى است يا چيزى ديگر؟
من شخصاً به اين نظر تمايل دارم كه غرب هنوز از دوران مدرنيته خارج نشده و به دوران پسا مدرنيته وارد نشده است، اين اصطلاح، به ويژه در صيغه غربى آن(Post)دچار ابهام مفهومى است. تمام آنچه مى‌توان گفت اين است كه مدرنيسم غربى وارد مرحله بازنگرى در برخى مبانى اوليه خود شده است و اين نيز در درون دايره خود مدرنيته است كه اساساً ظرفيت پويا و نو شونده و خود انتقادى مداومى د رآن جريان دارد و در درون خود، همواره به دنبال مشروعيت است.
غرب، گفتمان مدرنيته را گويى به شكل افسانه (حكايت) بزرگى عرضه كرد كه قوام آن انسان، فرد، عقل، آزادى و پيشرفت به مثابه هدفمندى تاريخ است؛ در حالى كه واقعيت آن فرد سركوب شده و حاكميت نا عقلانيت و جنگ و استبداد و چه بسا ارتجاع و انحطاط بود. بنابراين، پست مدرنيسم كه بهتر است آن را مدرنيسم پسين بناميم، در حقيقت چيزى جز مدرنيسم نيست؛ مدرنيسمى كه خود را نقد مى‌كند تا براى خود افق‌هاى گسترده‌ترى براى پيشرفت و ترقى فراهم كند.
دوم اين كه يكى از انديشه‌هاى جديد در اين لحظه دومى كه برخى آن را پست مدرنيسم مى‌نامند، پيرامون نقش دين است. مدرنيسم كلاسيك، گفتمانى عقلانى و قاطع بود كه خيال، ابداع، دين و چه در فهرست نا عقلانيت گنجانده بود، طرد مى‌كرد و اكنون به ناخودآگاه و تخيل و دين، به ديده اعتبار مى‌نگرد.
در عصر روشنگرى، دين را خرافه‌اى مى‌دانستند كه بايد از آن خلاص شدند، چنان كه فرياد مشهور ولنز كه »اين زشت را لگد كوب كنيد«، بر اين امر دلالت مى‌كند و دين به عنوان خيال يا نا معقول يا افسانه يا و هم وافيون و حتى به عنوان معرفتى كه علم، مرزهايش را پشت سر نهاده است، محكوم مى‌شد.
دوره روشنگرى، شاهد رابطه بحرانى ميان دين و عقل (روشنگرى) بود؛ حتى در آلمان كه شاهد تيرگى كمتر رابطه اين دو بود، نقد فلسفى قوى‌اى نسبت به دين، رشد و بالندگى يافت ؛ براى مثال فوير باخ معتقد است كه ماهيت مسيحيت، چيزى جز ماهيت انسان نيست كه خود را تمجيد مى‌كند و نقايص خود را بر جهانى ديگر مى‌افكند و مسيحيت همان انگاره وارونه‌اى از انسان است ؛ در حالى كه كارل ماركس دين را از سويى محذر وافيون مى‌داند و از سويى ديگر عنصر اعتراض و »وادى اشك‌هاى« مصنوعى عذاب دهنده اجتماعى، د راين جهان مى‌داند.
اما گرايش‌هاى پوزيتويستى كه به گونه‌اى ايدئولوژى عصر حاكميت و پيروزى علوم و فن آورى‌هاست، بر آن است كه ترقى علمى، فن آورى، سعادت و اشباع همه افراد و ملت‌ها را تحقق مى‌بخشد. عقلانيت اقتصادى و بالندگى و رشد نگره علمى به پديده‌هاى طبيعت و انسان خواهند توانست كه ساحت جهان را از خرافه و اسطوره و وهم بپيرايند، بلكه مى‌توان گفت كه مژده‌هاى ترقى اقتصادى و علمى از قرن نوزدهم، چنان وانمود مى‌كرد كه جهان، به طور نهايى و اساسى وارد مرحله اثبات گرايى (پوزيتويسم)، يعنى مرحله پايان ايدئولوژى‌هاى اجتماعى و حتى معنوى شده است.
اما تحولات معنوى و روحانى در ملت‌هاى متعدد، عكس اين ادعاى بشارت‌آميز را ثابت كرد، زيرا پس از ترقى علمى و فن آورى و عقلانى شدن اقتصاد و سياست، بار ديگر احساسات دينى در جهان پيشرفته، به عنوان واكنشى بر ضد فقدان معنا و زوال دلالت و در جهان ديگر، به ويژه جهان اسلام به عنوان واكنشى در برابر عداوت جويى غرب و ماديت فن آورى و اباحيت ارزش‌هاى فرهنگى موجود در غرب، احيا و برانگيخته شد.
در همايش برلين كه با همكارى مؤسسه گوته و موسسه همكارى‌هاى تكنولوژيك(G.T.Y)، با هدف مطالعه رابطه ميان دين و ترقى برگزار شد، اين نتيجه به دست آمد كه بازگشت پر حجم و انبوه به معنويات د رجهان معاصر، حداقل از يك ربع قرن گذشته، باز انديشى در مسئله دينى و بازنگرى د ركاركردها و نقش‌هاى كار آمد دين در جهان معاصر را ضرورى مى‌نماياند. در اين چار چوب، توجهى دوباره به بحث الهام بخش‌هاى اجتماعى دين، از ديدگاه ماكس و بر شد كه نشان مى‌دهد، چگونه در اروپاى غربى و امريكاى شمالى، تحت تأثير مبانى اخلاقى عقلانى پروتستانتيسم فرهنگى شكل گرفت كه سكوى پرش به تكامل سرمايه دارى بود. ماكس و بر، خلاف روشنگران و ماركسيت‌ها، معتقد است كه فرهنگ دينى، مانع تحرك اجتماعى و گريز به جهان ديگر نيست، بلكه حداقل نمونه پروتستانى دين، محرك پيشرفت و تحول اجتماعى است.
امروز، جهان در دوران بازگشت دين و رستاخيز معنويات و خصوصيات مدفون شده در دوران حاكميت عقلانيت غربى، از پايان قرن هجدهم تا نيمه قرن بيستم، به سر مى‌برد. هم چنين تحولات فكرى در حوزه‌هاى فلسفه و علوم انسانى، به بازنگرى در نقش دين معنا و ارزش آن و بازنگرى ريشه‌اى در پروژه‌هاى اثبات گرايى و ماركسيسم انجاميده است ؛ براى مثال ريجيس(Regis) در پايان كتاب خود »مقدس نورانى« يا »آتش مقدس«(Feusacre)بررسى‌هايى درباره مسئله دينى آورده كه نشان مى‌دهد، دين افيون ملت‌ها نيست، بلكه ويتامينى ضعيف است ؛ دين ماده‌اى خواب آور نيست، بلكه عنصرى بيدار كننده، هشدار دهنده و شورانگيز است ؛ چنان كه nين، تنها انديشه‌اى است كه بعد حيات اضافى(Pevieun)(Supplemeni) را، نه تنها در سطح روحى كه حتى براى بدن عرضه مى‌كند.
اما به رغم اين بازنگرى، در مسئله رابطه دين و سياست، چيزى عوض نشد، زيرا تمامى كشورهاى پيشرفته كه مدرنيسم سياسى را پذيرفته‌اند، بر جلوگيرى از قرار گرفتن دين به عنوان عنصرى كار آمد در عرصه سياست اصرار دارند ؛ هر چند اين به معناى طرد دين از زندگى معنوى جامعه و افراد نيست، بلكه براى آن است كه دين بر روندها و تصميم‌هاى سياسى تأثير نگذارد.
اما جهان اسلام هيچ گاه گسسته از ميراث و سنت دينى نبوده است، زيرا به استثناى برخى دوره‌ها در ميان دو مرحله استعمار و استقلال كه برخى نخبگان جديد يا برخى احزاب ماركسيست يا متأثر از ماركسيسم در حالت خواب و بيدار سكولاريسم بوده‌اند، گسست از دين يا شورش بر دين در جوامع اسلامى رخ نداده است.
اما حداقل از يك ربع قرن اخير، در جوامع اسلامى، جوششى دينى پديد آمده كه بيدارى اسلامى ناميده شده است. اين گرايش‌ها، بيشتر بعد حركتى و جنبشى دارند تا بعد فكرى.
اين جنبش‌ها و واكنش‌هاى خشن و راديكال، اولاً واكنشى قوى به خشونت استعمارى و امپرياليستى‌اى است كه سرزمين‌هاى عربى را اشغال و بر منابع شان مسلط شده است. هم چنين واكنشى به اشغال فلسطين و سلسله تجاوزاتى است كه جهان اسلام از زمان هجوم ناپلئون بناپارت به مصر (١٧٩٨ م) تاكنون، د رمعرض آن قرار داشته و دارد، و ثانياً واكنشى به انرژى انتقادى و تخريبى‌اى است كه فرهنگ غربى با گرايش مادى و اباحى‌اش، حامل آن است .
هم‌چنين بايد به اين نكته اشاره كنم كه جنبش‌هاى اسلام سياسى، هم گوياى برنامه‌اى دفاعى هستند و هم حاكى از تمايل به پيشرفت و ترقى ؛ از اين رو تكنولوژى را پذيرفته، ولى در برابر سازمان‌ها و ساز و كارهايى چون دموكراسى و جدايى دين از دولت ترديد دارند و در برابر بسيارى مظاهر فرهنگ جديد كه فرهنگ آزادى و مسئوليت است، رعايت تحفظ و احتياط مى‌كند.
اما تمايل اين جنبش‌ها به پيشرفت و نو سازى فرهنگ اسلامى، به معناى دارا بودن قدرت بر اين كار نيست، زيرا تحولات فرهنگى محدود و عدم تعاملشان با داده‌هاى فلسفه و علوم اجتماعى جديد، به لحاظ نو ع نگاهى كه به پديده‌هاى انسانى و اجتماعى دارد، اين جنبش‌ها را در بند فهم‌ها و تفسيرها و چار چوب‌هاى تفسيرى حاكم بر تاريخ اسلام، از قرن دهم تاكنون كه شوك‌هاى بزرگ فكرى دوره مدرنيته را تجربه نكرده بود، قرار داده است.
امروزه جوامع اسلامى، شاهد شوك بزرگى هستند، زيرا پايبندى لفظى به فرهنگشان و تحولات تدافعى و راديكالى كه اين فرهنگ به خود ديده، رواج فهم‌ها و تفسيرهايى كه به لطف و ليمه‌هاى نفتى خليجى در گسترده‌ترين شكل ممكن، مورد حمايت قرار مى‌گيرند و اين خود نقش سرنوشت سازى در تثبيت فرهنگ دفاعى خشك و متحجرانه داشته است و به نتايج نا متوقعى انجاميده است.
اميد مى‌رفت محو تعامل ساكت با غرب، به ترويج فرهنگ راديكال دفاعى و هجومى بينجامد ؛ اما غلتيدن راديكاليسم اسلامى به سوى تند روى و خشونت داخلى و بين المللى يا جوامع اسلامى را نسبت به خطر اين گونه سياست‌هاى دو گانه آگاه كرده است.
شايد امروز مكر تاريخ، آن است كه فشارهاى خارجى براى توجه به ضرورت اصلاحات سياسى و نو سازى فكرى را از خواسته‌اى خارجى به خواسته‌اى داخلى تبديل كرده است ؛ شايد همين امر در آينده، روشنفكرى دينى و آشتى دين با مدرنيسم را به نياز داخلى حياتى و انگيزه‌اى قوى براى پيشرفت تبديل كند.